ماجرای رد مرز یک افغانی
تاريخ: یکشنبه 11 شهریور1386 ساعت :8:16 بعد از ظهر
آسمان نگاهش ابري شده است. خسته از كار روزانه،سرش را به شيشه اتوبوس چسبانده و نوك بيني اش به لبه پنجره كشيده مي شود و در عمق نگاهش ، ناگفتني ها ديده . دستي به ته ريشش شپش انداخته اش مي كشد و با ناخن هاي چركناك و بلندش موهاي زير چانه اش را مي خاراند. بعد از تعقيب دعواي راننده با مسافرين ، دوباره سرش را به شيشه مي چسباند و در ژرفاي ناگفتني هايش غرق مي شود... در همين وانفسا دستي از پشت به شانه اش مي خورد. حربه «علي چپ» را پياده مي كند و بي اعتنا به صاحب دست نگاهش به مسير حركت مسافران سردرگم در ايستگاه اتويوس گره مي خورد . اين بار دستان سرد و بزرگ مامور محكم تر بازوهايش مي چسبد و او را از صندلي اش بلند مي كند. پير مرد افغاني با همان ته ريش خاك گرفته و ناخن هاي كثيف و موهاي زبر و بور و بلند آماده جبهه گيري است كه با سيلي محكم مامور ناجا سر جايش آرام مي گيرد. بي مقاومت پياده مي شود. هنوز خون به مغزش نمي رسد كه علت را جویا شود... اما ديري نمي كشد كه دوزاري موججش مي افتد:«كارت تبعگي؟» با بانگ وهمناك مامور غول پيكر پليس به خودش مي آيد ودستان پينه بسته اش را در جيبش سوراخ شلوارش فرو مي برد.جمعا 12 هزار و 500 تومان اجرت روزانه اش را وارسي مي كند... بعد از اندكي كنكاش در لا به لاي بقچه گره خورده اش كارت سفارت راپيدا مي كند.صداي وهمناك دوباره مي خروشد:«اين تو كه نوشته تردد فقط در اسلامشهر و رباط كريم مجاز مي باشد. توي مركز شهر تهران چه غلطي مي كني مرتيكه؟!!» سيلي دوم مامور دوم نثار دومين گونه اش مي شود و در لا به لاي بقيه افغاني ها جا مي گيرد تا تحويل پليس امنيت شوند.كم كم جمعيت افاغنه توجه عابران را جلب مي كند. ابتدا ازروی کنجکاوی سرعت خود را كم مي كنند و به دور از افكار ناگفتني شان قضيه را جويا مي شوند. بعد از تحسين و تمجيد و سلام و صلوات به جان ماموران نگاهي از سر ترحم به جمعيت افغاني هاي رو به ديوار مي اندازند ومسير خودشان را پيش مي گيرند...
زن در مقابل كلانتري ايستاده و به مامور كلانتري با ته ريش آنكارد شده و ناخن هاي سوهان كشيده التماس مي كند كه شوهرش را ببيند. صداي گوش خراش مامور كلانتري از پس ديوار به گوش مي رسد:«نورالله ضيائي! اسم پدرت؟ گوساله تو كه كارت تبعگيت جعلي بود. اصلش كجاست؟نداشتي؟ كي اومدي ايران؟حالا مي فهمي مملكت قانون داره» از صداي زجه هاي زن افغاني كاسته شده است . در گوشه اي نشسته و تنها خدا مي داند در پشت شوري اشك هايش چه تلخي هائي كه نمي چشد.كودك يك ساله اش بهت زده به مادر نگاه مي كند . اما دختر و پسر 8 و 12 ساله اش از ماجرا سر در مي آورند و هم نوا با مادر ، بي صدا گريه مي كنند. پدرشان رد مرز خواهد شد و مادر با سه فرزندش بي سرپرست...

