خبر خوش را نمي شود نقل نكرد... بايد دوستت را بيابي وتعريف كني برايش تا هم پياله شويد در شادي. درست مثل اس ام اس جديدي است كه به هر حال بايد بفرستيش براي دوستانت. توبه كرده اي و قول داده اي به خودت كه كنار بگذاري اس ام اس بازي را... اما نمي شود كاري كرد. اين هم يكي از پيمان شكني هاي روزانه مان...
... هردم كمرت زير بار غم و غصه خم مي شود، مي روي و مي نشيني كنار دوستت و توقع داري دلداريت بدهد. مي خواهي كه غم خوارت باشد و مونس تنهاييت .انگار نه انگار كه پيمان رفاقت بسته ايد و مرز غم و شاديتان محو است در جوهره همان پيمان رفاقت. گوئي فراموش كرده ايم كه در عيش و نوش و التذاذ روزانه هم همان رفيق هست كه بايد رفاقت كنيم برايش. اما مااز بيخ آدم هاي پيمان شكني هستيم... اين هم يكي از پيمان شكني هاي روزانه...
جائي در ويترين مغازه هاي پاساژ نيست كه از چشمانت آن را رصد نكرده باشند ... كا پاساژ را گز كرده اي و هماني را پيدا كردي كه باب ميلت است. با فروشنده دوئل مي گذاريد و جان پدر و مادر و هفت جد و چهارده نوه و نتيجه را به كذب و ريا به قسم مي گيريد كه مزنه را هزار توامن بالا و پائين كنيد. انگار نه انگار كه پيماني وجود دارد. انگار نه انكار وفاي به عهدي است و كذب هم سالب آن ... اين هم يكي از پيمان شكني هاي روزانه..
