تبليغاتX
چرک نویس

دلم به حال آن زن می سوزد...
تاريخ: سه شنبه 25 اردیبهشت1386 ساعت :10:14 بعد از ظهر

1)ايستگاه مترو شلوغ است. شلوغ تراز هميشه. ايستگاه هاي مبدا هميشه همين طورند . زن و شوهر جواني در كنار يكديگر،پشت خط قرمز ايستاده اند و دستان هم را مي فشارند. كم كم با شنيدن صداي قطار مردم به سمت لبه سكو هجوم مي آورند تا از قافله عقب نمانند. در اين وانفسا چند جوان عزب اوغلي( كه قيافه شان به برادران افغاني مان مي خورد) پشت زن كمين مي كنند... بدون توجه به دستان مردي كه دارد دستان زن را مي فشارد...چشمانم را خيره مي كنم. يكي از جوان ها پشت زن ايستاده و خودش را به او چسبانده و ديگري با دستش... زن هيچ نمي گويد. يعني نمي تواند بگويد، اشك در گوشه چشمانش جمع مي شود. خوب مي داند كه اگر شوهرش از ماجرا بوئي ببرد ...!! ساكت مي ماند و به محض باز شدن درب واگن در گوشه اي ماوا مي گيرد.

2)استفاده تجاري ازفضاي مترو هم راه حل كسب در آمد جديد است براي شركت مترو. فروشگاه هاي عرضه سي دي و دي وي دي ها فيلم 300 را در تلوزيون كوچك كنار غرفه اكران مي كنند براي مردم . وقت چنداني براي ديدن فيلم نداری. فقط لحضه جنگ بين لشكر خشايار شاه و سپاه روم است كه براي بار صدم از مقابل ديدگانت عبور مي كند . وارد ايستگاه مترو مي شوی. ايستگاه امام خميني... باز هم ازدحام و باز هم شلوغي كسل كننده هميشگي .ناگهان درب واگن مي شود ... و اين سيل انساني است كه به طرف تو روانه مي شود. هر كسي تنه ميزند، لقت ميزند و ميرود. بدون عذر خواهي... خواه ناخواه به ياد جنگ هاي صليبي و قرون وسطي مي افتم.. به ياد 300و جنگ خشايار شاه.
3)در ازدحام و شلوغي مترو مجالي براي نفس كشيدن نيست. به زور خودت را در واگن جا كرده اي و له شن در زير دست و پا را به جان مي خري.. به هر طرف كه نگاه مي كني چند جفت چشم زل زده اند به تو . براي اينكه حرارت دم و بازدم نفر مقابلت اذيتت نكند مجاب مي شوي جا به جا شوي. در اين بين جملات قصار حضرت علي و بزرگان دين كه بر سردر واگن ها نقش بسته، جهت تو را جلب مي كند.مجبوري براي بار هزارم جملات را بخواني و دوباره از اول خط شروع كني تا به ايستگاه مقصد برسي . ان موقع است كه جنگ خشايار شاه و لشكر روم و با نبرد گلادياتور ها آغاز مي شود.

4)خودت را در آن زمان و مكان تصور كن. آن زماني كه نمي تواني در بين ازدحام مترو به هيچ جائي نگاه كني و مجبوري تبليغات را مرور كني... پس به خوبي متوجه مي شوي زنان ما چه زجری مي كشند در جامعه؟ در حصاري كه ما مرد ها براي آنها درست كرده ايم .نگاه هاي تيز درون مترو ما هستيم و تكرار كننده جملات قصار زنان اند در جامعه. فمنيست نيستم و هيچ بوئي از آوازه هاي فمنيستي نبرده ام. فقط دلم به حال آن زن مي سوزد. آن زني كه دست در دست شوهرش در ايستگاه مترو پشت خط قرمز منتظر رسيدن قطار بود.....

نوشته شده توسط محمد جواد رفیع پور | موضوع: یادداشت | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo