اين دو نفر كشته مي شوند. به جز جبرئيل فرشته و صلاح الدين چمچا كه به عنوان نماد فرشته و شيطان در رمان تلقي مي شوند، هر دو هم سابقه انحراف جنسي دارند.
بعد از سقوط ، دور سر جبرئيل هاله اي از نور به وجود آمده و صلاح الدين چمچا به شكل بز در مي آيد.جبرئيل بعد از اين كه از خانه به دليل انحراف جنسي خارج مي شود به سينما ها روي مي آورد و تاره سينما هند مي شود.زن و اقبال به او روي مي آورند و زندگي او آغشته به روابط نا مشروع مي شود. جبرئيل در اين شرايط دعا مي كند كه : يا الله به من علامتي بنما اي خداي رخمان رحيم.
هيچ گونه علامتي ظاهر نمي شود. به خود مي گويد خدائي در كار نيست. به محض از دست دادن ايمان حالش رو به بهبود مي گذارد.و براي رسيدن به معشوقه اي كه در لندن زندگي مي كند با پرواز 420 بوستون عازم لندن مي شود.
صلاح الدين چمچا والا فرزند يك مسلمان هندي در انگلستان از خدا روي گردان مي شود. تصميم ميگيرد به سينما روي بياورد. اما پدرش با اين امر مخالف است و به او مي گويد روحش مسخر شيطان است.پس از سفري به هند تصميم مي گيرد با پرواز 420 بوستون به لندن برگردد....
بعد از انفجار هواپيماي 420 بوستون،آن دو در واقع زندگي جديدي را شروع كرده اند يا به عبارت ديگري دچار تناسخ شده اند. مردي با نفسي معطر و ديگري با نفسي متعفن، فرشته و شيطان ، نماد خوبي ها و نماد زشتي ها...اما قصه به گونه اي پيش مي روند كه اين دو گاه آميخته در يكديگرند.و از زبان هم سخن مي گويند......
در ادامه بعد از اتفاقاتي جبرئيل وارد عصر پيامبر مي شود . در اين بخش افسانه واهي آيات شيطاني چند بار به اشكال گوناگون مطرح مي شوند. نسبت هائي به پيامبر اسلام و يارانشان وارد مي شود.جبرئيل در مرحله ديگر در لندن با يك روحاني به نام امام كه انقلاب بزرگي را در ايران رهبري مي كند برخورد دارد. ....
در مرحله سوم جبرئيل در هند با زني آشنا مي شود كه نامش عايشه است. بعدا عايشه براي مردم تعريف مي كند كه جبرئيل به سدره المنتهي رفته و به مردم ده دستور داده كه پاي پياده به حج بروند و از درياي عرب بگذرند....
در پايان داستان بعد از حوادث و وقايع بسيار جبرئيل دست به خود كشي مي زند ، در حالي كه صلاح الدين زندگي معمولي خود را شروع كرده است.

